در سی سالگی ..

سلام دوستانم .

همیشه ایام ...سی سالگی سن خاصی بوده برای من سنی که باید به خیلی از چیز ها رسیده باشم . سنی که فلان کنم و بهمان کنم ..

الان در اواخر سی سالگی هستم و 4 ماه دیگر همزمان با تولد فرشته کوچولوی من که آیدا می نامم اش سی سالگی من هم تمام می شود .. و من این روزها مدام از خودم می پرسم که چه چیزی به دست اوردم ؟ در حالتی که فکر کنم در نیمه عمر خود هستم و براستی چه چیزی عایدم شده است ..

؟

اگر بگویم هیچ ..که واقعا هم حس می کنم هیچ چیز بی راه نگفته ام . دستاورد های من که خیلی از آنها را دو نفره( به همراه همسرم) بدست آورده ایم تنها منحصر به من نیست ..

به قدیم تر ها که نگاه می کنم می بینم که همه عمرم در سختی و مشقت زندگی کردم .. در خانه ای که پدر نبود .. و مادر یک تنه جنگیده بود با زندگی ...

گاهی دنبال مقصر می گردم شاید پدرم مقصر بود که دیر ازدواج کرد و زود فوت کرد و چیز زیادی برای ما باقی نگذاشت و قرض و قوله هایش که مادر داد .. و سختی که ما کشیدیم .

گاهی مقصر مادرم است که چرا در همون زمان با اینکه خواستگاران خوبی داشت ازدواج نکرد .. و داشتن نا پدری بهتر از بی پدری است ..

گاهی خدا مقصر است که پدر را زود از ما گرفت مگر چه می شد که حکمتش بر این تعلق می گرفت که او زنده بماند بمانند پدرهای اطرافیانم و من رنج بی پدری و نداری نکشم

بعد دوره ای از زندگی ام را می بینم که نوجوان بودم و گیج فقط درس خواندم و درس خواندم بدون اینکه کسی مرا راهنمایی کند که کدام راه درست است و کدام مسیر غلط  و همه چیز را خودم تجربه کردم سخت ..  از همه خواسته های خود زدم تا رسیدم به جوانی و باز راهی جز درس خواندن برای من نبود و درس خواندم وخواندم تا مهندس شدم و ارشد گرفتم . توی این سالها نه استعدادی از من کشف شد .. نه راهنمایی شدم و نه ...هیچ کار مفیدی..

هم سن و سال های من زبان می دانند .. یک استعداد هنری شان کشف شده است لااقل.. و مهمتر از همه کار ثابت دولتی دارند .

26 سالگی ام همراه شدن با همسرم بود و در کنار شادی ها و دغدغه های بسیار و همه زندگی ام گذشت کردن بود تا او به اهدافش به هنرش برسد .یک نوع گذشت عاشقانه به دلیل سر در گمی و کشف نشدن و بی پولی .. در این مقطع هم فقط درس خواندم و ارشد را گرفتم و مقاله نوشتم و همه تلاشم در راستای رشته ام بود و بس..

3 سال در منزل پدری همسر زندگی کردم و همه رویاها و آرمان های من در همان زیر زمین مدفون شد . گاهی که خیلی سر حال می شوم به خودم امید می دهم که نه .. ولی واقعیت این است که من انسانی بودم که آموزش و مهارت های لازم برای زندگی زناشویی و متاهلی را نداشتم و حتی مهارت های کلامی برای ارتباط با مادر همسرم را  و اینگونه شد که زخم سالهای بی پدری که در جهل و نادانی کودکی و نوجوانی گذشت  در علم و آگاهی سالهای متاهلی زنده شد و نمک بر زخم من زدند و خود نیز نظاره کردم .

نمی توانم بگویم بدترین سالهای عمرم بود نه .. چون خوشی های بسیاری هم داشته است . اما رنج کشیدم و رنج وازه ای است که به نظر من خیلی عمیق و چند پهلو است .. در هر برحه از زندگی رنجی خاص را تجربه کردم .

مثبت اندیش بودم و می دانستم اوضاع تغییر خواهد کرد . و تغییر کرد . جسمم و روحم از زندان ان خانه به خانه ای جدید آمد . خانه  رویاهای من .

 جدا از تجربه کار و زندگی شلوغ آن سالها در این یک سالی که مستقل شدیم مزه های شیرینی را نیز تجربه کردیم .. خیلی از اولین های زندگی ام اینجا بود . و از جمله بهترین اولین ها مزه مادر شدن بود .

امشب شبی است که 20 هفته بارداری آیدا تمام شده است . او اکنون روح دارد ..حرکت می کند .. حس دارد .. همراه غم های من غمگین می شود و با شادی من شاد می شود یک حس مادرانه خاصی به من بخشیده است و من از او سپاسگزارم .

اما ذهن مرا مسموم کرده اند . آن انسانی که جوانی اش در ان زیر زمین کذایی گذشت ذهنش مسموم شده است . از دختر داشتن می ترسد . از اینکه حرف بشنود می ترسد . از اینکه تهدیدش کرده اند که یا پسر تاج سر یا .. می ترسد .

این زن رنج کشیده اخیرا رنج جدیدی را به نام مادر شدن تجربه می کند . رنجی که جور زمانه بر من وارد می کند . با هیچ ادبیاتی درست نمی شود . این نگاه تلخ به دختر داشتن به زن  بودن .

وقتی جنسیت آیدا را فهمیدم عمیقا گریستم . نه به خاطر اینکه او نیز زن است .. بلکه برای رنجی که فرشته کوچکم خواهد کشید در کشوری که تفکراتش عرب جاهلی است و هیچ پیامبری برای هدایت نیامده است . از اینکه جیگر گوشه من رنج خواهد کشید گریستم . وقتی به چم های همسرم نگاه می کنم علی رغم همه عشقی که به او دارم .. رنج سالهایی که کشیدیم ...مرا می آزارد و من هرگز نمی خواهم فرزندم ذره ای از رنج مرا تحمل کند .. او نیز اسفندی است چون من .. و من نمی خواهم ترد و شکننده باشد و زود بشکند .. و ادم که زود می شکند ساختنش سخت است .. خیلی دل می خواهد .

 و امروز با خودم فکر می کردم که 4 ماه دیگر سی سالگی ام جایش را به سی و یک می دهد و من سی سال است که رنج کشیده ام .. و چه به دست اورده ام ؟

و چه کسی نگران استعداد های من شد و چه کسی نگران طرز تفکر من شد و چه کسی نگران احساس من شد ؟؟ و چقدر ضربه پذیر شدم و چقدر ضعیف شدم ..

 فرزند من نیاز به مادری قوی دارد و من نیستم ..

فرزند کمن نیاز به مادری دارد که الگویش باشد و من جز زخم هایم الگویی ندارم برایش و نمی خواهم مثل من رنج بکشد ...خدایا ..

ومن چه به دست اورده ام ؟

منی که سالها جنگیده ام با زندگی به سکون این روزها تن داده ام .  صبح از خواب بیدار می شوم و با همسرم صبحانه می خوریم . و او می رود سر کار و من می خوابم . 2 ساعت تمام از آخرین روزهای سی سالگی ام را می خوابم . و بیدار می شوم و گرسنه ام و میوه می خورم و دراز می کشم و تلویزیون روشن می شود و من کم کم کارهای خانه را به سرانجامی می رسانم . ناهار را بار می گذارم . و مدام خسته می شوم و عصر می شود و اگر همسر زود بیاید ناهار را با هم می خوریم والا بدون او ناهار می خورم و می خوابیم . و به همین سادگی یک روز زمستانی که بسیار هم کوتاه است تمام می شود و حالا شب شده است و هوا تاریک است .

احتمالا همسرم خسته است و ترجیح می دهد پای تلویزیون باشد و من مدام از زمین و زمان برایش حرف می زنم و او گوش می دهد و من حس می کنم چقدر تنهایم .. گاهی دلش به حالم می سوزد و سوار ماشین می شویم و یک دوری توی شهر می زنیم و یا منزل پدری همسرم می رویم و اینکه روزهایمان سپری می شود و 20 هفته است که این برنامه تکراری عذابم می دهد حس می کنم فسیل شده ام . من برای این همه رخوت آفریده نشده ام .

 و در این بین  گاه گداری کتاب می خوانم گاهی پروزه پاره وقت کار می کنم و اینگونه زمان می گذرد .. و خودم را گول می زنم که بله من هم کار مفیدی  انجام می دهم ..

 و عوارض بارداری هم بروز پیدا می کند از سردرد و کمر درد و دلدرد ..

 

من چه چیزی بدست آورده ام ؟ یک مدرک کذایی ..یک همسر مهربان که دیگر تحمل غرغر های مرا ندارد و یک فرشته بی گناه که در رنج من شریک است و من یک مادر ناراضی هستم .

از خودم .جامعه ام و خانواده ام راضی نیستم ..اینها را نوشتم چون ذهنم را آزار میدهد ..

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام عزیزم. بذار فسقلیت به دنیا بیاد، بعد هر وقت نگاش میکنی و میبینی روزها و سالهای عمرت داره صرف پروروندن یه فرشته میشه، دیگه احساس بیهودگی نمیکنی. [قلب]

عاطفه

خاطره جان اینایی که نوشتی رو انگار من خودم تجربه کردم توی اون زندگی گاهی حسرت اون زندگی رو میخورم فکر میکنم اگه مادر شده بودم فرق داشت چه خوب که نوشتی منو از ی ابهاماتی درآوردی... ممنونم...

یــــــاســـــــــ

در و دیوار دنیا رنگی است... رنگ عشق … خدا جهان را رنگ کرده است... رنگ عشق … و این رنگ، همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد. از هر طرف که بگذری لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد... اما کاش چندان هم محتاط نباشی ! شاد باش و بی پروا بگذر … که خدا کسی را دوست تر دارد... که لباسش رنگی تر است ! * عرفان نظرآهاری

یــــــاســـــــــ

سلام . زندگی همانقدر عشق و زیبایی به ما هدیه می کند که از آن می خواهیم . نمی خوام شعار بدم اما دختر داشتن بهترین حس دنیاس . امیدوارم خانواده همسرت خیلی زود متوجه این مطلب بشن . یه دختر می تونه با شیرین زبونی هاش همه ی اطرافیان رو شیفته خودش کنه . و مهم تر از همه حس خوب تو مادر عزیز نسبت به اون دختر شیرین زبونه . کسی که به زندگیت رنگ و بوی تازه میده و عشق رو دوباره در کنارش تجربه می کنی . احساس خوب شما به اون دختر خیلی خیلی مهمه . حتی الان که بیست هفته داره . باهاش حرف بزن شعر بخوون . نوازشش کن و از عشق و محبت سیرابش کن . بگذار از الان حس خوبی داشته باشه . عواطف و نگرانی های شما بهش منتقل میشه .لطفا با تمام وجود بهش مهم بودن رو منتقل کن . وقتی تکون میخوره ، نوازشش کن . دستای همسرت رو بگیر و بگذار تکون خوردنش رو لمس کنه . از خودت شور و شوق نشون بده و احساست رو به همسرت منتقل کن . من مطمئنم شما می تونی براش مادر خوبی باشی . دخترت احساس خوسبختی می کنه و از زندگیش لذت می بره . لطفا نگرانی ها رو از خودت دور کن [قلب] امیدوارم تونسته باشم احساسم رو بیان کنم . دختر نشونه ی مهر و عطوفت خداست [گل]

اعظم سادات

سلام خانمي اينقدر خودت رو كم نبين شما يه خانم تحصيل كرده هستي وتونستي با مشكلات پيش بري وموفق باشي از اين بعد نگاه كن كه مشكلات زندگي براي ساختن بود وشما موفق شدي اگه يه فرد ناموفق بودي چي؟ اصلا از دختر دار شدن ناراحت نشو منم بچه ي اولم دختر هست همين برخورد ها رو ديدم جالب اينجاست مادرم بيشتر پسر مي خواست اما دخترم رو طوري تربيت كردم كه همه ي فاميل از جسارت واعتماد به نفسش وموفقيتش تعريف مي كنن يادمه براي به دنيا اومدن پسرم هم مادر شوهرم ذوقي نشون نداد ولي بچه ي جاريم كه به دنيا اومد موقع نوازشش يه جوري برخورد مي كرد انگار اون فقط پسر داره يه بار به همسرم گفتم گفت من دخترم رو با صدتا پسر عوض نمي كنم از روز اول به جاي اينكه اسمشو بكار ببري بگو خانمم بگو عسلم بگو نفسم همه ياد مي گيرن دخترتو با زيبايي واحترام صدا بزنن هيچوقت بروز نده كه كاش پسر بود اين احساس رو همينجا از بين ببر خدا به غربت وتنهاييت رحم كرده وبهت دختر داده تا هم صحبت وغمخوارت باشه از همون موقع تولد طوري رفتار كن كه شوهرت فكر كنه بچه خيلي بهش وابسته هست اونوقت مي بيني كه همسرت از ته دل مي خنده ودر كنار دخترش احساس شادي مي كنه شما يه

ماه دخت

من هم دو سال و دو هفتۀ دیگه سی ساله می شم، بارها از رویاهایی که سی سالگی رو ترسیم می کرد نوشتم، ده سال پیش یه خانم سی ساله در نظرم چیزهایی داشت که من الان ازش یک دنیا فاصله دارم. اما... ناشکری نکن، همین مادر بودن خودش همه چیزه! فرض کنیم که منصفانه خودت رو قضاوت کردی، که به نظرم منصفانه نیست، همین مادر بودن یعنی روز تولد سی سالگی ت می تونی به خودت ببالی...

دختری از جنس دریا

عزیزم وقتی این پستت رو خوندم ناراحت شدم....از اینکه میبینم تو ناراحتی...از اینکه میبینم هنوز که هنوزه فرهنگ جاهلی تو بعضی از خانواده ها دیده میشه.... ناراحت نباش،همه ی اینها میگذره وقتی آیدا کوچولو بدنیا بیاد پیش همه شیرین و عزیز میشه... بعدم خانمی همه ی ما تو یه امتحان قرار داریم...مطمئن باش وقتی تونستی با همه ی این سختی ها و مشکلات بجنگی و بازم شاکر باشی،تو این امتحان قبولی... مواظب خودت باش گلم[ماچ][قلب][گل]

دخترچه

خاطره نازنینم می فهممت نه به این دلیل که هر چه تو تجربه کرده ای را من هم چشیده باشم، بلکه به این دلیل که من هم گاه و بیگاه این دادگاهها را برای خودم و زمانه و خانواده تشکیل می دهم و دست آخر میبینم که منی که قرار بود شاکی باشم، متهم که چه عرض کنم، محکوم شده ام و حکم به مجرمیت ام را به دست خودم داده ام! می خواهم بگویم که شکی در این نیست که تو ناملایمات زیادی را دیده ای. از دید خودت آنچنان که باید و شاید قله ای را فتح نکرده ای. چرا؟ چون با خودت نامهربانی عزیز من. خاطره، مهربانی با خود تمرین می خواهد و ما یاد نگرفتیمش. منی که بیرون از گود تو را میبینم اما، چیزهایی می بینم که تو نمیبینی. موفقیت تحصیلی دختری که خودش راهش را پیدا کرده کم ارزش ندارد. جنگیدن برای حفظ زندگی زناشویی و رشد شخصی چیزی نیست که هر کسی موفق به داشتنش شود. نازنینم، سخن را کوتاه می کنم و فقط می گویم که تو لایق دوست داشتن هستی فارغ از آنچه داری و نداری. در عین حال، داشته هایت که حاصل تلاشت بوده و البته لطف خدا، مایه افتخار است برای همه آنها که دوستت دارند و البته برای خودت....

الهام

سلام. من مدتها بود به این وبلاگت سر نزدم.فکرنمیکردم اینجام پررونق باشه. چقدر این مطلبت رو دوست داشتم.حال و روز منم این روزها با بچه همینطوره. جالبه! منم بعد از سونوگرافی یه دل سیر گریه کردم

me

دیر دیدمت و دییر پیدات کردم بازم بیا و بنویس خیلی ها همینطورند ولی از هر کجایی و هر لحظه ای شروع کنی ... دییر نیست. تو که میدونی و میفهمی چی کم داری .. همت کن و برو دنبالشون و خودتو بکش بالا . اول به خاطر خودت و بعد هم دختر گلت سالم و موفق باشی راستی شما خیلی خوب مینویسیو آهنگ خیلی زیبایی رو برای وبت انتخاب کردی من لذت بردم ممنونم