روزگار من

سلام بر دوستان جان .

دیروز به همراه همسرم رفتم گلابچی کاشان برای واکسن کزاز. البته یادآور بود که چون قبل از بارداری نزده بودم لاجرم باید در این ماه اقدام می کردم . دست چپم به شدت درد می کنه .  از اونجا به لحاف دوزی رفتیم . می خواستم پنبه بگیرم و خودم تشک فینگیل رو درست کنم . نمی دونم چرا مغازه دار شاکی شد و به مصطفی گفت من پنبه نمی فروشم . اگه کسی می خواد تشک بدوزه باید بده به خودم . و از این حرفا از اون مغازه اومدیم بیرون و همسر جان عصبانی بود . باید داروهای این ماهمو می گرفتم و مصطفی اولین داروخانه که دید نگه داشت .  هر چند هیچ کدوم از قرص ها خریداری نشد  ولی در عوض همسر جان با یه کادو برگشت . شکم بند طبی .. البته اینو بگم که مدتها قبل دنبال یه همچین چیزی بودم . ولی توی کاشون پیدا نکردم . نه خارجیشو نه ایرانیشو ..

خلاصه با این هدیه خوب و مفید کلی خوشحال شدم . همسر جان رفت سر کار و من امروز بازار کاشون رو گشتم مدت سه ساعت با اینکه هم سرماخوردگی داشتم و هم جای واکسن کزاز به شدت درد می کرد . اومدم داروخانه شبانه روزی و اول از همه دارو هامو گرفتم یه ذره خرت و پرت هم برای فینگیل خانوم خریدم .

اما چشمتون روز بد نبینه دو سه بار توی بازار فشارم افتاد و در حد اورژانسی شدن پیش رفتم و فهمیدم من اون خاطره سابق نیستم که هر جایی دلم خواست برم با هر سرعتی که دلم خواست راه برم .  باید با خود دریافت بانک ملی (که اکثر مواقع خرابه چون مردم هنوز فرق خود دریافت و خود پرداز رو نمی دونند ) می خواستم پول به حسابم بریزم . بماند که چقدر مردمی که پشت سر من بودند غر غر می کردند که خانوم زود باش.. دستگاهه هم داشت پولارو چک می کرد نگو همشون با خود پرداز کار دارند . من وسط کار وقتی نیمی از پول رو ریختم تایید زدم و گفتم کار این بنده خدا ها راه بیفته بعد من بقیه کارمو انجام می دم . خلاصه هر کدوم به دستگاه که پول نمی داد یه فحشی نثار کردند و رفتند سراغ خود پرداز های دیگه و من دوباره رفتم سراغ کارم . باز یه نفر اومد پشت سرم و اینگونه شد که نهضت ادامه داشت و من سریع کارمو انجام دادم و برگشتم . هنوز ده قدمی از بانک دور نشده بودم که دیدم پاهام دارن شل می شن .. بله بله .. جیگرکی بود و بوش همه خیابونو گرفته بود . از کنارش رد شدم ولی دیدم نمی تونم برگشتم توی مغازه و اینو بگم که مصطفی از جیگرکی خیلی بدش میاد . منم هرگز روم نمی شد برم اون تو .. همیشه جیگر می خریدم و تو خونه درست می کردیم ولی این بار قضیه فرق می کرد . من ویار بارداریم برعکس اتفاق افتاده همه اولای بارداری هوسشون می شه من آخرای بارداری ..

خلاصه 5 سیخ زدیم بر بدن .. نکته جالب قضیه این بود که توی مغازه 3 تا خانوم میانسال هم بودند و مردی جز فروشنده نبود. من با گوشی به مصطفی زنگ زدم که جواب نداد.  یکیشون برگشت به من گفت بخور و صدات در نیاد . تو باید تقویت شی.. قرار نیست آدم هر چی می خوره زودی به شوهرش بگه ..

 منم لبخند ملیحی زدم . باز یه خانوم دیگه گفت من که مشتری ثابت این مغازه ام . شوهرامون بلدند خودشونو تقویت کنند بدبخت ما زنا تو خونه نشستیم گشنه تشنه ..

 خلاصه خوردم و بعدش رفتم خانه کودک. استیکر برای اتاق آیدا خانوم خریدم . و بعد هم باز هم پارچه خریدم و اومدم تا چهار راه ..که مصطفی اومد دنبالم و کارشو پیچوند .. هوراااا ..

تو راه برگشت مصطفی مثلا می خواست کباب بگیره که من تقویت شم .. باور می کنید من مثل خرس قطبی که از خواب زمستونی پا شده گرسنه گرسنه بودم . همه چربی هامو سوزونده بودم انگاری .. خلاصه به فاصله 1 ساعت از جیگر خوری کباب خوردم و البته به مصطفی هم گفتم که چند سیخ جیگر خوردم  اونقدر به من خندید . ..

یادم رفت بگم تو این بین مادر شوهر جانمان هم 2 بار به من زنگ زده بود و من صداشو نشنیده بودم . این بود که خودم زنگ زدم . یعنی گوله محبت بود خانوم . دلم برات تنگ شده . نگرانت شدم کجایی؟ چرا به من سر نمی زنی .. نمی گی دلتنگ می شم .. فکر کن !!!!!!

 اونم مادر شوهر من . همش به خاطر قول و قرار هایی که من با خودم گذاشتم و این هفته نرفتم خونشون .. هه هه ..

تصمیم گرفتم یه هفته در میون برم . بلکه این ضرب المثل در مورد ما هم صدق کنه که دوری و دوستی ...

/ 10 نظر / 26 بازدید
نیلوفر2

خیلی خوبه که داری با عشق وسایل بچه رو مهیا می کنی. خودت رو تقویت کن که بعد از زایمان حسابی کار داری [ماچ]

رها

سلام خاطره جون خوبی ؟ آفرین به تو ...بازم تو جذب خواسته ت موفق عمل کردی بهت تبریک میگم که کمر بند طبی رو با موفقیت جذب کردی کم پیدا شدی برای تو و کوچولوت آزوی سلامتی دارم [قلب][ماچ]

نیلوفر

صطفی از جیگرکی خیلی بدش میاد ! اون چند تا پست قبلم یادته شوشو جان شاکی شده بود چرا نمیای داخل جیگرکی و ... [قهقهه] کار خوبی کردی نوش جونت باشه ! والا منم بودم با اون همه پیاده روی و ... گشنه ام میشد [نیشخند] دیدی مردادی ها چقدر مهربونن ! برات کمربندم خرید ! ای جان[قلب]

اعظم سادات

سلام گلم خب مغازه داره تشك رو درست كنه بعد شما رويه اشو بدوز كار خوبي كردي از اون زنا خندم گرفت آخه مادر شوهرمنم كاشوني هست خيلي به خودش ميرسه ولي جلوي ديگران مثل گربه چكمه پوش قيافه اشو يه جوري مي كنه كه همه دلشون براش بسوزه گن رو خوب كرد همسري خريد مخصوصا براي ماه هاي آخر من حالا شلوار لايكو مي پوشيدم بدون اون نمي تونستم قدم از قدم بردارم هميشه شاد وخندان باشي

پرشکوه

سلام خوبی خاطره حون ایدا جون چطوره؟ واقعا بدنت الان نیاز به تقویت داره اشکالی نداره چند سیخ جگر بی خبر خوردی امیدوارم به زودی ایدا جون به دنیا بیاد و تو و باباش رو خوشحال کنه. امیدوارم روابط تو مادر شوهرت هم هر روز بهتر بشه. بارت ارزو بهترینها رو دارم.

نیلوفر

ممنون عزیز دلم [ماچ] خاطره جون اینو درگوشی بهت میگم ! مردادی از اینکه چیزی ازش پنهون بمونه متنفره ! یعنی کاری که دوست نداره رو انجام بدی و بهش بگی مشکلی نداره ، یکم عصبانی میشه اما در نهایت باهاش کنار میاد اما پنهانکاری حتی چیزای کوچولو هم دردسر میشه ! نمیتونه هضمش کنه ! [شیطان] [نیشخند] [ماچ]

خاخور

مبارکه عزیزم.نی نی گولو چطوره؟ جیگرم که دوس داره از بس خودش جیگره! ایشالا مامانش بعدا که بزرگتر شد دستشو میگیره دوتایی با هم مادر دختری میرن جیگرکی[چشمک]

فاطمه

یکی کبابه که بوش ادمو شل میکنه یکی جگر ولی وقت خوردن خیلی به ادم حال نمیده نوش جونت تو حاملگی تا میتونی بخور چون عذاب وجدان چاق شدن کمتر گریبانگیر میشه[خنده]خریدای ایدا خانوم هم مبارکش باشه چه شود تشک مامان دوز [قلب]میبینم مادر شوهر در حال ادب شدنه [نیشخند]

مِمُل

سلام ! عه نظر من کو؟؟؟[ناراحت]