شبهای تلخ پاییزی

تا حالا در حالت مضطر بودید . طوری که امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء رو بخونید؟

 خب برای خیلی ها ممکنه پیش اومده باشه و شاید هم نیومده باشه ..  خب براتون از جمعه گفته بودم که مادر همسرم چه ها کرد و تصمیم بر قطع رابطه گرفتم باهاشون .

 امروز چند بار به مصطفی میس کال داد که مصطفی بهش زنگ بزنه و نهایتا دل مصطفی به رحم اومد و زنگ زد و مادر از در بیماری در اومد تا جلب توجه و ترحم کنه و ترفندش هم جواب داد . همسر من کلا خیلی عاطفی و سطحی نگر هست من می دونم که مرد خوبیه اما گاهی مثل احمق ها رفتار می کنه و یا اجازه می ده دیگران فکر کنند اون یه احمقه ..

خب طبیعتا با اون همه قول و قرار هایی که بین من و مصطفی بود انتظار داشتم لااقل  دو روز با مادرش یه کمی سر سنگین باشه بلکه این زن بفهمه که رفتارش زشته .. که نشد ..منم دیگه واقعا از این رابطه خسته شدم .

همسرم دیشب کاخ آرمانی آرزوهای منو خراب کرد به راحتی و انگار بدی های مادرش از ذهنش محو شده باشه منو متهم کرد به خیلی حرفها .. منم با حرفهام اذیتش کردم و اون منو نفرین کرد که به زودی داغ ببینم . باورم نمی شد داشت نفرین می کرد فرشته کوچولوی من نباشه و بعد که دید من خیلی ناراحت شدم می گفت من منظورم به خودم بوده نه فرشته کوچولو..و در نهایت قهر کرد .  دیشب من حس می کردم در حالت مضطر هستم .  یعنی هیچ پشتیبانی جز خدا و خود خدا نداشتم . حس غم انگیز و البته بکر و جالبی بود .. لحظه از زندگی که حس کنی نه پدر مادر به دادت می رسن نه خواهر برادر ..نه شوهر و دوست و اشنا .. یه تنهایی عمیق و در عین حال کمی معنوی ..

اعتراف می کنم که کلا در طول بارداری محبتم نسبت به همسرم خیلی کم شده .. چون سطح انتظارم از اون بالا رفته و اون نمی تونه سطح انتظار هر چند کوچیک منو برآورده کنه .

 دیروز قبل این قضایا با خواهرم سارا صحبت می کردم . بهش همه چیزو گفتم اونم یه مادر شوهر لنگه مادر شوهر من داره با این تفاوت که آدمش کرده .. بهم راهنمایی داد و گفت یه مدت خودت و شوهرت سر سنگین باشین و  دو سه ماهی اصلا نرین یا در ضرورت به اندازه یه ربع نیم ساعت بعدش هم کلا کم محلی کن و همش توقع داشته باش و توقعاتتو بگو بهشون همش بزار اونا متهم به کم کاری باشند ..

گفت این سه ماهه هم بگذره بعدش دیگه بچه میادو به بهونه بچه می تونی نری و خیلی کم بری و از این حرفا ..من قسمتی از حرفاشو به مصطفی گفتم خیلی استقبال کرد و قول قول داد من دو ماهی کم محلی می کنم و تو هم همینطور و کلی حرف مفت دیگه .. به فاصله یه ساعت بعدش داشت به مادرش می گفت قربونت برم .مواظب خودت باش که مریض نشی.. حتی باور کنید اشک تو چشاش جمع شده بود..

من از این همه سادگی همسرم حالم بهم می خوره .. از اینکه همیشه نفر دوم زندگیشم حالم بهم می خوره .. می خوام همه عشقمو تقدیم آیدا کنم  فرزند کوچک و بی گناه من که هنوز نیومده باباش آرزوی مرگشو داره .. نمی دونم شاید مضطر واقعی آیداست ..

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
النگ

خوب مسلمه که مادر مصطفی بیکار نمیشینه و هر جور شده دلش میخاد پسرشو سمت خودش برگردونه نمیدونم خاطی ولی اینکه انتظار داری مصطفی با این حالات عاطفی که ازش گفتی مثله تو با خونوادش رفتار کنه خوب قطعا اینجوری نمیشه تو بیخیال مصطفی باش بزار اون هرجور میخاد رفتار کنه با مادرش تو خودت روابطتو کمرنگ تر کن ..نمیگم بی احترامی چون اصلا اهلش نیستی ولی همون کم محلی که خودتم اشاره کردی تو و مادر مصطفی در یه سطح نیستین که خودتو مقایسه میکنی و میگی نفر دوم زندگیشی حس و علاقه ی مصطفی به تو و مادرش کاملا متفاوته اون تورو دوست داره ایدا رو دوست داره اما مادرشم دوس داره همتونو با هم میخاد دوست نداره یکیتونو از دست بده به حرفای تو عصبانیت زیاد نباید اهمیت داد تو دعوا و جر وبحث فقط میخای دردتو با فریاد بزنی یا یه جوری طرفتو با حرفات ازار بدی تا بدونه که تو ناراحتی اگه نه هیچ کس مرگ عزیزشو نمیخاد اونم بچش خاطی مصطفی رو حساستر از این نکن چون فقط باعث میشه خودت اذیت شی و روابط شما دونفر خراب شه مراقب خودت باش خاطی مهم تویی مهم فرزند تو شکمته مهم آرامشه توئه مهم شادیه توئه بزار هرچه قدر دلش میخاد اون دونفر برای هم

سمیرا

سلام خاطره جووون خوبی؟ خدایا .... این دوران بارداری خیلی خوبه ها! اما این افکار عاطفی آدم همه چیو میریزه بهم! منم از این دوران خیلی داشتم! حتی گاهی وقتا تا مرز جدایی هم فکر میکردم!!!! یعنی میدیدم همسرم اون چیزایی که من میخوام رو برآورده نمیکنه.... میزاره مادرش هرطور دوس داره رفتار کنه..... و آخر سرم من بده میشم! بگذریم خاطره جان خودتو اذیت نکن.... ببین من انقد سر بارداری حرص خوردم که پسرک وقتی دنیا اومد دقیقا تا یک سالگی به شدت گریه میکرد و بهوونه میگرفت...... و اینا همش تاثیرات بارداری هستش عزیزم هیچکس نمیتونه زنش رو به مادرش ارجعیت بده..... به آیدای نازت فکر کن عزیزم مردا به مادرشون خیلی وابسته هستن! هرچقد هم عفریته باشن!!!! خودتو نی نی رو عشقه..... بزا بابا بشه.... اونوقت همه چی عوض میشه..... همسر منم از این حرفا خیلی میزد..... ناراحت نباش مامان خاطره

دخترچه

خدایا قلب خاطره رو آروم کن... آدمهای مریض رو ازش دور کن.... سینه اش رو گشاده کن... زبانش رو محکم ولی نرم کن که بتونه حرفش رو بزنه... خدایا بغلش کن، سفت.

اعظم سادات

سلام خانمی شما می تونید با خونواده ی همسرت سرد برخورد کنید ولی همسرتون تحت هیچ شرایطی نمی تونه بهش سرد باشه قهر خدا میرسه ولی لزومی نداره هربار که به دیدنشون میره شما برید ازش بخواه اصلابه شما پیشنهاد رفتن هم نده واگه شما نمی رید بهتون اخم نکنه امیدوارم موفق وشاد باشی

خاخور

عزیزم این یه واکنش طبیعیه.شوهر منم همون روزی که با مادرش بحثم شد صبحش بهم گفت بین تو و مامانم تورو انتخاب میکنم ولی عصرش زنگ زد به مادره و قربونش رفت.درحالیکه منو مقصر میدونست.و تمام اون چند ماه قطع رابطه هر روز با مادرش در تماس بود و میگفت و میخندید ولی با من یه روز در میون بحث داشت.این وسط خیلی سختی کشیدم خاطره.باور کن خیلی بد بود.حالا برات تعریف میکنم در راستای همون جریانات کلید اسرار! اما مهم اینه که الان شرایط تحت کنترلمه و خانواده شوهرم آدم شدن!!

النگ

خاطی آروم شدی؟ بهتری؟

النگ

خاطی جونم به هرحال خودت تو بطن این زندگی هستی مطمئنا هرکار کنی صحیح ترینه چون داری بهش فک میکنی و انجام میدی من برات آرامشو شادیو آرزو دارم عزیزم

نیلوفر

عزیز دلم بعد از مدتی اومدم خیلی ناراحت شدم. از خدا می خوام که بهت آرامش بده. خدایا به دوستم آرامش بده و این قدرت روبده که بهترین تصمیما رو بگیره

نیلوفر

عزیزم اون مادرشه ! حرفای من که مهم نیست ! میدونستم این اتفاق میفته ! کاری نکن این عشق به نفرت تبدیل شه ! نمیدونم چرا حرفایی که میزنم کوچکترین تاثیری نداره !!! من نگران اینده ات هستم دوستم ! اینجوری اینده ات رو خراب میکنی ... تو خودت داری مادر میشی ... دوست داری بچه ات وقتی بزرگ شد تو رو بذاره درجه دوم زندگی چون مثلا همسرش ممکنه ازت خوشش نیاد و مشکل داشته باشه ... یکم دقیق تر و پخته تر رفتار کن گلم

النگ

خاطی جونم چه جوره ؟ [قلب]