سلام دوستان عزیزم .

امیدوارم ایام به کامتون شیرین باشه . نوشتن برای من سخت شده ..چون ذهنم پر از حرف هست ولی نمی دونم از کجا شروع کنم .

کارهای دخترک همچنان رو هواست و من همچنان مردد ام. همسر جان داره به خودش میاد که بعله یه مسافر کوچولو در راه داریم . تا به امروز هیچ کاری در حق اش نکرده بود و امروز خدا رو شکر متحول شده ..

 البته بیشتر وسایل شخصی خودش را مرتب کرده .

عوارض بارداری در من به نهایت خودش رسیده . وردم دست و پا و در مفاصل .. دندون عقلی که خراب شد و سه روز پیش کشیدم .بی خوابی های شبانه و روزانه ..

بیشتر از 2 ساعت نمی تونم بخوابم سریع بدنم خشک می شه و دردناک/

سوزش و ترش کردن معده ..کمردرد و زانو درد مداوم ...

 اینها رو به عنوان غرغر نمی نویسم .به هر حال هر چیزی در زندگی بهایی دارد و بهای مادر شدن هم رنج است .

24 اسفند قرار است مادر شوم و از خدا می خواهم این اتفاق زودتر نیفتد چون من اصلا آمادگی اش را ندارم .

الان وضعیت خانه ما کمی بیشتر از بازار شام است به هم ریخته و شلوغ و دیشب به مصطفی می گفتم که از این ها عکس بگیر تا یادمان باشد چه بودیم و چه شدیم ..

قفسه های کتابخانه از اتاق آیدا خانم به پذیرایی منتقل ششده و الان پذیرایی ما یک کتابخانه تمام عیار است .

همسر جان علاثه عجیبی به کوزه دارد و خانه ما  انگار انبار مرکزی موزه ملی سفال  ایران است.

اونقدر اتاق آیدا به هم ریخته و داغونه که می ترسم برم تو اتاق و گیر کنم .

این روزا چند بار تعادل جسمی ام به هم خورد و افتادم . خدا به خیر بگذراند با این حواس نا جمع ما..

تا بعد دوستان گلم .

/ 7 نظر / 16 بازدید
j.raks

حالا چه عجله اي هست جمعيت زياد كنين[زبان]

نیلوفر2

دوست عزیزم امیدوارم که به وقت و به موقع فارغ بشی. خودت و دختر گلت هم سالم و سلامت باشید.[ماچ] راستی یکم از کتابایی رو که دیگه نمی خونید و قبلا خونده بودید ببر بذار تو انباری که راحتت تر باشید.[چشمک]

اعظم سادات

سلام خانمی منم ترشی معده داشتم وعملا سه ماه آخر نمی تونستم بخوابم بچه هام درشت بودن برای همین حتی نشستن هم برام سخت بود غذا در حد دوقاشق می خوردم اگه طمع می کردم وقاشق سوم رو تو دهنم می زاشتم معده ام سوزش شدید می گرفت خوابیدن هم که به صورت نشسته ومثل یه چرت کوتاه عوضش وقتی فاطمه رو بغل کردم همه ی سختی هارو فراموش کردم این روزها هم به خوبی می گذره وبه سلامتی خانم گل رو تو بغلت می گیری حالا یه پنجشنبه وجمعه شوهرت می تونه اتاق ایداجون رو درست کنه خوش وشاد باشی

الهام

زرشک!!!پس نظرای من کووووووش؟![گریه] یعنی اینهمه نوشتم برات نیومد؟![نگران] آخی نی نیت انشاالله ماه دیگه همین حوالیا بغلته خاطره جونم. من که 38 هفته زایمان کردم. کارهات کم کم و البته کمی سرعتی بکن. شمارتم برام نیومده بود. منم نظرام نرسیده گویا. موفق باشی و سلامت مامانی[قلب]

مِمُل

سلام خوبی؟ مواظب خودت باش عزیزم من که ناصح خوبی نیستم ! اما می دونم این دوران باید مواظب تغذیه ت باشی...یه چیزهایی هست معده رو اینطوری میکنه. سعی کن کمتر بخوری.بعضی از پزشکها تو این دوران به خانم باردار یه شربت معده میدن که کمتر اذیت شه.[ماچ]

آرام

انشالا که همه کارها بزودی تموم میشه و به موقعش بچه نازت به دنیا میاد و خاطره جونمون به سلامتی مادر میشه[لبخند]