گاهی فراموشی..

سلام ایام بارداری من بزرگترین حسنی که برای من داشته تنظیم خواب شبانه بوده است . ساعت 10 شب لالا و ساعت 5 صبح بیدار می شوم . خیلی حس خوبی دارد و اینطوری هم همسرم یه مقدار زمان تنهایی دارد که هر کاری دوست دارد انجام دهد و من هم صبح ها فرصتی برای کارای مورد علاقه ام در قالبی غیر از همسر دارم . حس می کنم صبح ها از ساعت 5 تا 8 صبح که همسر را بیدار کنم مثل دخترهای مجرد هستم نه دغدغه صبونه دارم نه ناهار و شام . نه لباس و نه هیچ چیز دیگر . بعد نماز و عبادات که اصولا یه ساعتی وقت می گیره برای خودم آهنگ های جدید جون های 17-18 ساله رو گوش می دم و حس جوونی می کنم و در حینش سکه هامو آرشیو می کنم و یا وبلاگ گردی می کنم ای عادت جدید خیلی دلچسبه..

با توجه به اعصاب خوردی دیروز امروز صبح خیلی رو فرم نبودم و این شد که خیلی از این لذت ها رو از دست دادم و صبح هم که مصطفی بیدار شد قبل از رفتن به سر کار کلی اولتیماتوم دادم که من دیگه نمی خوام با مادرت رابطه داشته باشم و همش با تاکید به اینکه (این یه تیکه رو از اینترنت خوندم و البته جواب داد) که من مادرتو دوست دارم ولی اون منو دوست نداره و دوست نداره منو ببینه (چون شوهر من بسیار به مادرش علاقه منده و از طرفی هم به من حق میده ) یعنی بنده خدا رو توی حالت آچمز گذاشتم . بعد رفتن مصطفی ولی اعصاب خوردی من برگشت سر جاش.. کم کم کارای خونه رو انجام دادم و با یه دوست مهربون چت کردم و ایشون هم که باردار بودن برای نی نی شون تشک نازی درست کرده بودند و به من پیشنهاد دادن خیاطی کنم .  و ناکهان  ذهنم جرقه زد .. بعله مادر جون که اون سری اومده بودند یه چادر برای من بریدن و من هنوز ندوختمش سریع بساط خیاطی رو باز کردم و در اولین اقدام زدم سوزن نخ کن چرخ رو شکستم بعد چادرمو دوختم ..

خوب شد خیلی آرامش پیدا کردم .

اصلا وقتی مشغولم آرومم و همه دنیا برام زیباست ولی امون از بیکاری که صد بار همه چیز رو دوره می کنم و تازه می شینم می گم من اربعین نرم فلان خواهر مصطفی قشون کشی خواهد کرد به ایشون چی بگم و .. و این یعنی بیش از اندازه توی ذهنم بزرگ شدن . سریع فکرمو قیچی می کنم و به کارای خونه و زندگیم می رسم . سکه های 1 ریالی ام آرشیو شدند و امروز سکه های دو ریالی رو مرتب کردم . که یه سکه 2 ریالی نقره توش پیدا کردم و باز خیلی کیف کردم .

راستی همسرم چند روز پیش یه ذره بین برای سکه ها برام گرفت و دیشب هم یاداشتی برای تشویق به کار آرشیو کردن سکه برام نوشت تا بلکه کمتر فکر کنم و کمتر حرص بخورم .

 

 

از النگ عزیز برای ذکر دو تا آیه اخر سوره الزلزله ممنونم هم آدم روحیه می گیره و هم حواسش جمع میشه که خودشم دلی نشکنه . ممنونم عزیزم

/ 10 نظر / 22 بازدید
اعظم سادات

سلام خاطره جون نیازی به محبت وتوجه ندارن من الان تجربه کردم هرچی بهشون توجه کنی برای اینکه ثابت کنی هیج مشکلی باهاشون نداری نتیجه عکس میده من از جاریم یاد گرفتم وقتی میره خونه مادر شوهرم خیلی معمولی باهاشون حال واحوال میکنه وخیلی معمولی کمک می کنه وبه هیچ عنوان مثل من بهشون توجه نمیکنه واونا بیشتر ازش حساب میبره وهمه ی تیکه هاشون رو جلوی همه به خنده بهشون میگه واونا هم از ترس آبرو سعی می کنن چیزی بهش نگن الان به این نتیجه رسیدم آدم سلیته باشه بهتر هست تا محجوب باشه اصلا جوابشون رو نده هروفت هم شروع به چرت وپرت گویی می کنن نمون تا آخر حرفاشون برو پیش همسرت یا لباس بپوش برو تو کوچه یا برو خونه اتون خیلی راحت به همسرت بگو تا حالا خودم بودم ومی تونستم حرفاشون رو تحمل کنم ولی الان باید قدرت بزرگ کردن بچه امو داشته باشم بعد از تولدشم هی راه نیوفت برو دیدنشون بگو نمی خوام بچه ام هوا به هوا بشه محکم باش جاری من گاهی مجله می گیره میره خونه ی مادر شوهرم مشغول خوندن میشه خوش باشی عزیزم خانمی شنیدم دعای هم وغم رو بنویسید وتمام غمها ومشکلاتتون رو زیرش بنویسید وبندازید تو آب روان خیلی خیلی آرامش بخش

آرام

سلام بر خاطره کدبانوی من! خوشحالم که بهتری بانو[قلب] خاطره جون اینو یادت باشه گاهی اونقدر ما بره ایم که گرگ درون آدما را بیدار میکنیم! موفق باشی[چشمک]

سلین

کاش اون لحظه که شروع میکنه به حرفای مزخرفش مصطفی رو صدا بزنی و بگی عزیزم مادرت یه صحبتایی داره که لازمه شمام باشی..

سلین

حالم ازش بهم خورد وقتی گفت تو اینجا غریبی نباید صدات در بیاد!اینا دیگه چه موجودات بی رحمی ان...

سلین

با مصطفی عصرا برید پیاده روی برای آرامش و فاصله گرفتن ازین افکار خیلی خوبه عزیزم...ازش خواهش کن تا اطلاع ثانوی هیچ حرفی از خانواده ش نزنه تا تو هم بهم نریزی.بزار یه مدت بگذره تا جفتتون آروم بشید

سلین

اصلا از بس تو بخشیدی اونا فک کردن چون بهشون نیاز داری هی کوتاه میای! خاطره خیلی عصبانیم.قشنگ معلومه نه؟؟؟!!

نیلوفر

عزیزم در هر شرایطی قطع رابطه با خانواده همسرت صحیح نیست ، مردا زود کم میارن ! یکم خوددارتر باش ... قبلا هم گفتیم بی محلی کن و ... اما برعکس حرف ما تو براش تولد میگیری ؟! نمیدونم چی بگم ! بارداری و ادم نمیونه چیزی بهت بگه ! ... اما در هر حال سعی کن رابطه رو ظاهری هم شده نگهداری ... باور کن این رابطه ممکنه یه مدت کوتاه قطع بشه اما همسرت بخاطر عذاب وجدان و علاقه و ... با اغوش باز تری به استقبال مادرش میره ! و این وسط توی که اسیب میبینی ... [گل]

النگ

بههههههههههههههه خاطیه عزیزم خدا رو شکر بهتری آره وقتی خودتو مشغول میکنی کمتر ذهنتو درگیر مسائلی میکنی که روحتو ناخون میکشن دَمِ اقای همسر هم گرم که برات وسایلی رو میگیره که کاربردیه و اینکه برات یادداشت میزاره که تو خفای نُتِش تشویقت کرده درکنار هم شاد و سلامت باشین همیشه عزیزم من کاری نکردم فقط چیزی رو که باعث ارامش خودم میشه و منم از جایی بلد شدم با تو درمیون گذاشتم عکس سکه ها تو دیدم این کارت عالیه عالی موفق باشی کلی انرژیه مثبت از من برای تو [گل][گل]

سمیرا

سلام خاطره عزیزم خوبی؟ آیدا جان خوبه؟ قربونش بشم............. اوووووووووووووووووووووووووووف مغزم سوت کشید این مادرشوهرا نمیدونم پیش خودشون چی فکر میکنن خاطره جوون یه تجربه جدیدی که به دست آوردم!!!! همش ازشون توقع داشته باش و به زبون بیار!!!! البته من یه پست میزارم و تجربمو میگم که چطوری هستش.... شاید برای من جواب بده فقط اما یه چیزی که هستش اینه خدا خودش جای خیلی خوبی نشسته.... چنان ازشون انتقام میگیره که نگوووووووووووووووو برای منم از دختری که مادرشوهرم دوس داره انتقام گرفته میشه! خدا خودش بزرگه راستی مردا تا بابا میشن تازه میفهمن یه خونواده هستن! و باید آرامش همه رو در نظر گرفت! همسری من وقتی پسرک دنیا اومد مجبور شد کوچ کنیم!!! امیدوارم تمام مشکلاتت حل بشه عزیزم راستی چقد قشنگ...... کجا میزاریشون؟؟؟؟؟ منظورم سکه ها هستن چه جوری میچسبونی؟ اصلا از کجا فهمیدی نقره اس؟؟؟ سکه ها رو از کجا میاری؟؟؟؟؟؟(یکی نیس بگه به تو چه!!!!) راستی بابت آینه شمعدونم تبریک میگم...... حتما عکسش رو بزار ببینیم.... شاید ما هم بخریم! راستی چن خریدی؟؟؟ باید گرون باشه از اون دستگاه هم اولین بار بود که چیزی میشنیدم!!!!! والا! مبارکت باش