امروز یه روز زمستونی و سرده..

دوست دارم برم پیاده روی ..طولانی ..

صبح دوباره هورمون هام به هم ریخته بود و غمگین بودم و ظهر خوب شدم. فقط همینقدر که روزهامو شب می کنم باید خدا رو شاکر باشم. پا درد شدیدی دارم.. وزنم بالا رفته و زانو درد شدم.

خدا به خیر بگذرونه این بارداری رو..خیلی استرس دارم . هنوز اسم دختر خانوم مون قطعی نشده ..

اتاقش در وضعیت بسیار بغرنجی قرار داره ..

تو این شرایط وانفسا خواهر بزرگم که قم هست تصمیم گرفته بود آخر هفته بیاد خونه ما مهمونی یعنی پنج شنبه بیاد و جمعه شب بره . ولی تو این شرایط که من اصلا نمی تونم از مهمون پذیرایی کنم . خدا رحم کرده که از ترس سرما خوردگی من نیومدن . چون بچه هاش سرماخوردن ..

منم که خانواده خیلی جالب و ریلکسی دارم . سال به سال یه خبری از من نمی گیرن. یعنی اگه من زنگ نزنم زنگ نمی زنن ببینن خاطره مرده است زنده است؟

فقط خواهر کوچیکم که همش سراغمو می گیره . والا این خواهر بزرگه ام که قمه همش پر از انتظاره .. نه اصلا حتی تعارف نکرد که برای خرید سیسمونی کمکم کنه . بیاد جنس ها رو ببینه که من چیز اشتباهی نخرم .

همشون هم می دونم اگه بهشون گله کنم می گن ما بچه داریم سختمونه . پس خواهری کجا می ره نمی دونم .

البته منم تا حالا براشون کار خاصی نکردم . ولی خب من آخری ام نباید حداقل راهنمایی ام کنن ؟

تقریبا داره ازشون بدم میاد . نمی دونم این هم هورمون های ضد و نقیض بارداریه و یا این حسم واقعیه ..

 4 ساله دارم بدون پشتوانه خانواده با همسرم زندگی می کنم . هیچ کدومشون تو این مدت کمکی احوالی .. هیچی به هیچی.. البته خانواده همسرمم با این که تو یه شهر هستیم همینطوری بودن . هیچ کدومشون هوای ما رو نداشتن و اینه که حس می کنم همه دنیای من خودم و همسرم و انشالله دخترم هست..

خسته شدم بس که کوتاهی های خانواده ام رو ماس مالی کردم و فکر کنم مصطفی هم همین حسو داره .. نسبت به خانواده اش..

چند روز پیشا که برای آیدا خانوم رفته بودم لباس بخرم. یه خانومی اومده بود خرید ..و وقتی منو دید تنهام یه جوری شد کلی وایساد منو راهنمایی کرد که چی بخرم چی نخرم . البته من خودمم تو نی نی سایت مطالعه کرده بودم و یه چیزایی دستم بود ولی خب این که توی مغازه طرف کمکت کنه خیلی مهمه ..با خودم می گفتم الان باید خواهر یا مادرت کنارت باشن خاطره ..

 البته اینو بگم این چند روز از غریبه ها از مردم کاشون خیلی خوبی ها دیدم .. این یه نکته کوچیکش بود . غریبه ها انگاری مهربون ترن .

جاری بزرگم گفته بود هر وقت می خوای بری خرید سیسمونی منو هم خبر کن ولی چون از نیت باطنیش خبر دارم و می دونم خیلی از مشکلاتم تو اون سالها برای حضور خانوم و حرف هایی هست که پشتم گفته ترجیح دادم خودم و مصطفی بریم خرید به فرض چند تا چیز بنجل و اضافه هم بخریم مگه چی می شه ؟

لااقلش زیر دین هیچ بنی بشری نیستم .

غر دونم یه کم خالی شد

 

/ 18 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

راستی خاطره اینم میخواستم بگم یادم رفت ! من و شوشو جان خرید عقدو باهم رفتیم ! کسی هم باهامون نبود ! مگه چقدر سن داشتیم ؟ 23 و 24 ! مزه اش به همون دوتایی خرید کردنه ! به قول النگ بلاخره دستت میاد چی بخری [چشمک][پلک]

نم

بدجوری باهات همذات ژنداری می کنم. بدجوری. انگاری خودم همین ها رو چند ماه ژیش می گفتم. با این تفاوت ها کوچک. که من کل سیسمونی خواهرم رو خریدم ولی خودمون تنهایی همه وسایل دخترک رو خریدیم. البته من از این یک مورد ناراحت نبودم انتظار داشتم یه تعارف بزنن ها ولی خودمون خرید رو دوست داشتیم. خانواده همسر جان که نگو. بدی بهمون نکردن ولی خوبی هم نه د رهمین حد که دخترک سه ماهش شده هنوز حتی یکیشون نیومده بگه مبارکه. دخترتون چه شکلیه خوبه خوب نیست. هیچی.من میدونم که ژسر دوست دارن خوب داشته باشن برای من مهم نیست همین که سالمه شکر. عیبی نداره عوضش الان با دخترک و همسر حالم خوبهف‌خوب خووووووووووووب. شما هم خاطره عزیز همین روزهای شاد و خوب شاید هم خیلی خوب تر در انتظارته. به این روزها فکر کن. من روزها و شب ها نبود که با اشک و گریه نخوابم از دست این فکر و خیال ها. شما این راه منو نرو بذار بهت خوش بگذره.

دلمشغولیهای یک مامان (آفتاب)

http://www.yjc.ir/fa/news/4808732/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%88%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF [گل]

مِمُل

امروز به خودم اومدم دیدم دارم یه آهنگی رو نت به نت می خونم! موندم این چیه! یادم افتاد آهنگ وبلاگته!

خانوم خونه

عزیزم منم تو این شرایط بودم. خیلی ها بعد زایمان تا 40 روزیا حتی بیشتر خونه مادرشون میمونن ولی من فقط دو سه روز موندم با اینکه سزارین بودم به خاطر اخلاق خواهرم که پدر و مادرم رو هم تحریک میکرد مجبور شدم بیام خونه و خودم تنهایی از اولش بچم رو بزرگ کردم. اگه سوالی داری خوب همین جا بپرس مطمئنا خیلی ها تجربه دارن و میان کمکت میکنن.

ترمه

شاید ناشکری باشه ولی من همیشه انقدر دور و برم پر از فک و فامیل بوده که گاهی با خودم میگم برم یک جایی که هیچ کس نباشه تا تنها برای خودم باشم

باران زندگی ومن

خاطره جونم منم کسی را نداشتم باورت میشه عروسک های دختری را یه جا تنهایی خریدم بعدم با اون شکم تنهایی آوردم البته من مدلمه تنهایی بیشتر حال می کنم بعدم من که خواهر ندارم ولی دلم نمی اومد زیادم مامانم را اذیت کنم

ماهتاب

خاطره جونم دووووووووووووست دارم عزيزم كه هنوزم غر داري [ماچ] دلم براتون يه ذره شده بود

شیرین بی معرفت هستم

وااااااااااااای خدای من خاطره جونم داره مامان میشه خدایا شکرت سلام خانومی امروز بعد از گلوی وقت دلم هواتو کرد و کلی جویا شدم تا ادرس وبت رو پیدا کردم قبول دارم بی معرفتم بخدا اینطوری هنگام نکن [وحشتناک] عزیزم اینقدر اصول صبح انرژی گرفتم و خوشحالم از ورودم به اینجا که مطمئنا امروز خبرها و اتفاقای خوبی رو در پیش دارم اقا مصطفی خوبن?خودت خوابی? نی نی جون خاله چطوررررررررره?[ماچ]