ابیانه..

خدا پدر و مادر ..مادر شوهرمو بیامرزه .. که با این اخلاق گندش باعث شده ازش فراری باشیم و امروز رو به جای اینکه مثل هفته ها و ماه های قبل در منزل ایشون سپری کنیم و حرف مفت بشنویم رفتیم در دل طبیعت زیبای ابیانه و بسیار بسیار بسیار لذت بردیم جای همه دوستان خالی ..

با یه پیر زن مهربون به نام گوهر خانوم که همسرم سالها قبل یک زمستان را در منزل ایشون سپری کرده بود (مستاجر بود ) آشنا شدم که بسیار مهربان و بسیار مادر بود .. خیلی دعوت به آلوچه و لواشک و .. کرد .. چوب آتیش زد برای کرسی ذغالی ..

 ازش فیلم گرفتم ..  5 تا پوستر ابیانه برای ساختمون خریدیم که مصطفی از ذوقش همین که رسیدیم سریع رفت به دیوار زد .

چقدر حس خوبی بود هنوز لبخند روی لبهامه ..  توی راه یه روستا بود به نام کمجان که ما با ماشین یه دوری توش زدیم و یه مرد روستایی ما رو به چایی آتیشی دعوت کرد .

خاکی و گرم و مهربون  بودند . خدایا شکرت .

مادر شوهر عزیزم ازت ممنونم که باعث شدی این حس های خوب و بکر رو تجربه کنم .

مدتها بود ابیانه نرفته بودیم . . راستش رو بخواید از همسرم بعید بود اینکه بتونه جمعه ای بدون منزل پدر مادر دووم بیاره .

من هنوز در مکالماتم خودم رو تنها خطاب می کردم و مصطفی را با مادرش در یک طبقه قرار می دادم که امروز مصطفی شاکی شد و گفت که خیلی مغرور و بی انصافی من به اشتباهاتم پی بردم من فهمیدم که در گذشته هوای تو رو نداشتم و باعث شدم دیگران بهت بی احترامی کنند و حالا دارم تمام تلاشمو می کنم تا جبران کنم من حق رو به تو دادم . من کنار توام .. بی انصافی که منو با مادرم یکی می کنی و منم بهش گفتم که یادت نیست که همش می گفتی فرض کن من سربازی ام خودت باید از حق خودت دفاع کنی . به من ربطی نداره .. خودت می دونی و مادرم... منو با اونا طرف نکن ؟!! و من سالها سکوت کردم چون توان مقابله با این همه ادم رو نداشتم ..و به نظر من اصلا مقابله با این همه بی احترامی و بی ادبی.. آدم رو دچار فرسایش ذهنی می کنه .. و سکوت کردم  تا امروز .. که دارم مادر می شم من همه این سالها شوهرم رفته بود سربازی و تنها بودم .. باید در گذر زمان ببینم که هوای منو داری و کنارم هستی و تکیه گاه منی  تا باور کنم ..

 در حرف که همه پشت هم اند و با هم مهربونن .. در عمل باید ببینم ..

 مصطفی هم گفت من 4 سال کوتاهی کردم و اینا 4 سال بی احترامی و اذیت و آزار یه شب و یه روز که این رابطه درست نمی شه باید زمان بهش بخوره تا اوضاع درست بشه ..

بگذریم . امشب با اینکه خیلی خسته بودم پروؤه کاریمو یه ساعت نشستم و انجام دادم و در ادامه حس های خوب امروز.. حس مفید بودن رو هم اضافه کنید و خدایا شکرت .

 خدایا برای همه مهربانی هایت شکر .

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهتاب

سلام خاطره جون بازم خدارو شكر كه شوهرت به سمت تو اومده و خيلي چيزهارو فهميده سعي كن تو نگهش داري

محبوب

چقدر خوب عزیزم تنها بودن و دور از خونواده ی هر دو فایده اش اینه که بیشتر به هم نزدیک می شید . مراقب خودت و کوچولوت باش

النگ

سلوم خاطی شکر که خوبی چه خوب کردین رفتین دور دوره دو نفره امیدوارم همیشه همینجوری آروم و شاد باشی مصطفی عجب متحول شده هااا افرین خوبه که متوجه کم کاریش شده امیدوارم همیشه زندگیتون پر از آرامش و به دور از قوم ضالین باشه [قلب]

نیلوفر

خوشحالم خاطره که بهتری ... سفر هرچند کوتاه حس و حال ادمو تغییر میده ... [پلک] نیلوفر 2 یادت رفت 2 بذاری هااا [خنده]

دخترچه

خوشحالم برات خاطره خوشحالم خوشحالم.... خدایا شکرت.... این حال خوب رو بیشتر کن خدا!

نیلوفر2

وای دوستم حالا باید چیکار کرد؟؟؟[شرمنده]

النگ

چه خبر خاطی؟ روبراهی که انشالا ؟

مِمُل

سلام خوبی عزیزم ؟ امیدوارم روز به روز بهتر بشی...ببخش خیلی گیر بودم. مواظب خودت و نی نی باش.[گل][ماچ]

خاخور

کجایی؟!!! آووووو خاخور!

الهام

[قلب][قلب][گل][گل]