روزگار من - اسباب کشی

اسباب کشی
ورود شما به اسباب کشی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علی بابازاده
موضوعات وب
آهنگ(۱۳)
دانلود(۱٢)
عکس(٧)
موزیک(٥)
بهار(٥)
دانلود آهنگ(٥)
گزارش(٤)
هنر(٤)
آهنگ جدید(٤)
تصاویر(۳)
جدید(۳)
دولت(۳)
المپیک(۳)
خبر(۳)
بیماری(٢)
درمان(٢)
فوتبال(٢)
ایران(٢)
تیم(٢)
الف(٢)
رژیم(٢)
بدن(٢)
تتلو(٢)
واکنش(٢)
ریو(٢)
نیوز(٢)
میگنا(٢)
پونک(٢)
امیر تتلو(٢)
بهار نیوز(٢)
بهار خبر(۱)
به گزارش(۱)
مثل شیر(۱)
حامد همایون(۱)
آهنگ جدید حامد همایون(۱)
دانلود آخر شب(۱)
آهنگ همایون(۱)
موزیک جدید(۱)
علیشمس(۱)
مسعود صادقلو(۱)
سیروان(۱)
اردلان طعمه(۱)
حالم بده(۱)
مهدی احمدوند(۱)
مهدی جهانی(۱)
آلامتو(۱)
مگه(۱)
داعش(۱)
گرام(۱)
غذایی(۱)
نود(۱)
بازیکن(۱)
نیمه گمشده(۱)
پزشکی و سلامت(۱)
شکم(۱)
متن آهنگ(۱)
یوفا(۱)
خسروی(۱)
فال روزانه(۱)
دانلود موزیک(۱)
دانلود کتاب(۱)
وارث(۱)
دفاع(۱)
قاب عکس(۱)
آخر قصه(۱)
شادمهر(۱)
لاغری(۱)
میهن(۱)
متن(۱)
تنهام(۱)
خبری(۱)
نقل(۱)
مگه میشه(۱)
خرید کتاب(۱)
اقتصاد(۱)
هاشمی(۱)
غذا(۱)
کنکور(۱)
مرگ(۱)
بلاگ(۱)
کتاب(۱)
فیلم(۱)
اخبار(۱)
بازیگر(۱)
همایون(۱)
جهان(۱)
رفسنجانی(۱)
کشور(۱)
آلمان(۱)
آمریکا(۱)
گوشی(۱)
تبلیغات


سلام بر دوستان جان .

دیروز به همراه همسرم رفتم گلابچی کاشان برای واکسن کزاز. البته یادآور بود که چون قبل از بارداری نزده بودم لاجرم باید در این ماه اقدام می کردم . دست چپم به شدت درد می کنه .  از اونجا به لحاف دوزی رفتیم . می خواستم پنبه بگیرم و خودم تشک فینگیل رو درست کنم . نمی دونم چرا مغازه دار شاکی شد و به مصطفی گفت من پنبه نمی فروشم . اگه کسی می خواد تشک بدوزه باید بده به خودم . و از این حرفا از اون مغازه اومدیم بیرون و همسر جان عصبانی بود . باید داروهای این ماهمو می گرفتم و مصطفی اولین داروخانه که دید نگه داشت .  هر چند هیچ کدوم از قرص ها خریداری نشد  ولی در عوض همسر جان با یه کادو برگشت . شکم بند طبی .. البته اینو بگم که مدتها قبل دنبال یه همچین چیزی بودم . ولی توی کاشون پیدا نکردم . نه خارجیشو نه ایرانیشو ..

خلاصه با این هدیه خوب و مفید کلی خوشحال شدم . همسر جان رفت سر کار و من امروز بازار کاشون رو گشتم مدت سه ساعت با اینکه هم سرماخوردگی داشتم و هم جای واکسن کزاز به شدت درد می کرد . اومدم داروخانه شبانه روزی و اول از همه دارو هامو گرفتم یه ذره خرت و پرت هم برای فینگیل خانوم خریدم .

اما چشمتون روز بد نبینه دو سه بار توی بازار فشارم افتاد و در حد اورژانسی شدن پیش رفتم و فهمیدم من اون خاطره سابق نیستم که هر جایی دلم خواست برم با هر سرعتی که دلم خواست راه برم .  باید با خود دریافت بانک ملی (که اکثر مواقع خرابه چون مردم هنوز فرق خود دریافت و خود پرداز رو نمی دونند ) می خواستم پول به حسابم بریزم . بماند که چقدر مردمی که پشت سر من بودند غر غر می کردند که خانوم زود باش.. دستگاهه هم داشت پولارو چک می کرد نگو همشون با خود پرداز کار دارند . من وسط کار وقتی نیمی از پول رو ریختم تایید زدم و گفتم کار این بنده خدا ها راه بیفته بعد من بقیه کارمو انجام می دم . خلاصه هر کدوم به دستگاه که پول نمی داد یه فحشی نثار کردند و رفتند سراغ خود پرداز های دیگه و من دوباره رفتم سراغ کارم . باز یه نفر اومد پشت سرم و اینگونه شد که نهضت ادامه داشت و من سریع کارمو انجام دادم و برگشتم . هنوز ده قدمی از بانک دور نشده بودم که دیدم پاهام دارن شل می شن .. بله بله .. جیگرکی بود و بوش همه خیابونو گرفته بود . از کنارش رد شدم ولی دیدم نمی تونم برگشتم توی مغازه و اینو بگم که مصطفی از جیگرکی خیلی بدش میاد . منم هرگز روم نمی شد برم اون تو .. همیشه جیگر می خریدم و تو خونه درست می کردیم ولی این بار قضیه فرق می کرد . من ویار بارداریم برعکس اتفاق افتاده همه اولای بارداری هوسشون می شه من آخرای بارداری ..

خلاصه 5 سیخ زدیم بر بدن .. نکته جالب قضیه این بود که توی مغازه 3 تا خانوم میانسال هم بودند و مردی جز فروشنده نبود. من با گوشی به مصطفی زنگ زدم که جواب نداد.  یکیشون برگشت به من گفت بخور و صدات در نیاد . تو باید تقویت شی.. قرار نیست آدم هر چی می خوره زودی به شوهرش بگه ..

 منم لبخند ملیحی زدم . باز یه خانوم دیگه گفت من که مشتری ثابت این مغازه ام . شوهرامون بلدند خودشونو تقویت کنند بدبخت ما زنا تو خونه نشستیم گشنه تشنه ..

 خلاصه خوردم و بعدش رفتم خانه کودک. استیکر برای اتاق آیدا خانوم خریدم . و بعد هم باز هم پارچه خریدم و اومدم تا چهار راه ..که مصطفی اومد دنبالم و کارشو پیچوند .. هوراااا ..

تو راه برگشت مصطفی مثلا می خواست کباب بگیره که من تقویت شم .. باور می کنید من مثل خرس قطبی که از خواب زمستونی پا شده گرسنه گرسنه بودم . همه چربی هامو سوزونده بودم انگاری .. خلاصه به فاصله 1 ساعت از جیگر خوری کباب خوردم و البته به مصطفی هم گفتم که چند سیخ جیگر خوردم  اونقدر به من خندید . ..

یادم رفت بگم تو این بین مادر شوهر جانمان هم 2 بار به من زنگ زده بود و من صداشو نشنیده بودم . این بود که خودم زنگ زدم . یعنی گوله محبت بود خانوم . دلم برات تنگ شده . نگرانت شدم کجایی؟ چرا به من سر نمی زنی .. نمی گی دلتنگ می شم .. فکر کن !!!!!!

 اونم مادر شوهر من . همش به خاطر قول و قرار هایی که من با خودم گذاشتم و این هفته نرفتم خونشون .. هه هه ..

تصمیم گرفتم یه هفته در میون برم . بلکه این ضرب المثل در مورد ما هم صدق کنه که دوری و دوستی ...

یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ | ٥:۳۸ ‎ق.ظ | خاطره | نظرات ()

امکانات وب