یلدای منتظر - اسباب کشی

اسباب کشی
ورود شما به اسباب کشی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علی بابازاده
موضوعات وب
آهنگ(۱۳)
دانلود(۱٢)
عکس(٧)
موزیک(٥)
بهار(٥)
دانلود آهنگ(٥)
گزارش(٤)
هنر(٤)
آهنگ جدید(٤)
تصاویر(۳)
جدید(۳)
دولت(۳)
المپیک(۳)
خبر(۳)
بیماری(٢)
درمان(٢)
فوتبال(٢)
ایران(٢)
تیم(٢)
الف(٢)
رژیم(٢)
بدن(٢)
تتلو(٢)
واکنش(٢)
ریو(٢)
نیوز(٢)
میگنا(٢)
پونک(٢)
امیر تتلو(٢)
بهار نیوز(٢)
بهار خبر(۱)
به گزارش(۱)
مثل شیر(۱)
حامد همایون(۱)
آهنگ جدید حامد همایون(۱)
دانلود آخر شب(۱)
آهنگ همایون(۱)
موزیک جدید(۱)
علیشمس(۱)
مسعود صادقلو(۱)
سیروان(۱)
اردلان طعمه(۱)
حالم بده(۱)
مهدی احمدوند(۱)
مهدی جهانی(۱)
آلامتو(۱)
مگه(۱)
داعش(۱)
گرام(۱)
غذایی(۱)
نود(۱)
بازیکن(۱)
نیمه گمشده(۱)
پزشکی و سلامت(۱)
شکم(۱)
متن آهنگ(۱)
یوفا(۱)
خسروی(۱)
فال روزانه(۱)
دانلود موزیک(۱)
دانلود کتاب(۱)
وارث(۱)
دفاع(۱)
قاب عکس(۱)
آخر قصه(۱)
شادمهر(۱)
لاغری(۱)
میهن(۱)
متن(۱)
تنهام(۱)
خبری(۱)
نقل(۱)
مگه میشه(۱)
خرید کتاب(۱)
اقتصاد(۱)
هاشمی(۱)
غذا(۱)
کنکور(۱)
مرگ(۱)
بلاگ(۱)
کتاب(۱)
فیلم(۱)
اخبار(۱)
بازیگر(۱)
همایون(۱)
جهان(۱)
رفسنجانی(۱)
کشور(۱)
آلمان(۱)
آمریکا(۱)
گوشی(۱)
تبلیغات


سلام دوستان عزیزم . آخرین روزهای پاییز بر شما مبارک .

امشب همسر جان می گفتن یلدا هم اسم خوبیه برای دخمل مون .. هنوز در مورد اسم به نتیجه قطعی نرسیدیم چند وقت آیدا چند وقت پریا و حالا یلدا .. فکر کنم نهایتا باید قرعه کشی کنیم ..

یک عدد خاطره بی خواب هستم .. سر شب خوابیدم و خانوم همسایه که از کربلا تشریف آورده بودند با صدای آیفون بیدارم کردند .

اصلا از اینکه بد خواب شده ام نا راضی نیستم  و دلیل آن هم این است که به سکه های آرشیوی ام پرداختم .

 چقدر ما انسانها روز به روز غریب تر می شویم .. یاد زمانی افتادم که مادرم رفته بود کربلا .. چه استقبال گرمی .. چقدر برو بیا ..چقدر پرده و پوستر .. شاید یک دلیلش سن و سال مامان و رفت و آمدش با دیگران و یه دلیل دیگرش فرزندان باشد ..

خانم همسایه زن سی و چند ساله ای است که مطلقه است و به تازگی با آقایی صیغه شده است .  هیچ کس به استقبالش نرفت . ساعت 11 شب رسید . نه پدری نه مادری نه خواهری .. و چقدر غریب .. سرما خورده بود و مریض هم بود .

دلم از این همه غربت گرفت . ماها چرا اینقدر غریبیم؟

بماند که همان آقایی که همسر صیغه ای شان هم هست برای استقبالش نرفته بود و بعد از یک ساعت آمد . البته این آقا هم خودش داستانی دارد ساعت حدود 1 شب می آید و 6 صبح می رود .که البته فقط به خودش مربوط است و به ما مربوط نیست..

از این روزها بگویم که روز اربعین خواهر شوهر بزرگه اونی که خیلی سر زبون داره اومده بود برای صلح و میانجی گری .. و نهایتا بعد 4 سال یکبار من تونستم بدون گریه و آه و ناله حرف بزنم و اثبات کنم که حق با منه .

و در جواب من گفتن که نکنه انتظار داری مادر من که شصت و خورده ای سال داره بیاد عذر خواهی کنه ؟ و من گفتم همین که همینقدر محبت داشته باشه که زنگ بزنه و احوالپرسی کنه و نیشتر نزنه و مهربون باشه..نیازی به عذر خواهی نیست..

خلاصه فرداش مادر همسر زنگ زد به مصطفی و خیلی احوال منو گرفت تقریبا سه چهار بار پرسید خب خاطره خوبه . سلام منو برسون و از این حرفا ..همون آدمی که هر وقت کاری داشت زنگ می زد و هیچ وقت احوال منو نمی پرسید ..

 بگذریم یکشنبه بود و ما تصمیم گرفتیم اخر هفته یعنی پنج شنبه یا جمعه بریم برای آشتی .. سه نبه مادر همسر به مصطفی زنگ زد و پشت تلفن گریه کرد که من به اندازه مادر شوهر شیوا ( یکی از خواهرای همسرم که 5 ساله با مادر شوهرش قطع رابطه کرده ) بد هستم که با من قطع رابطه کردید و نمی آید پیش ما . کلی گریه و زاری ( البته اینم بگم که مادر شوهرم اصلا اهل گریه نیست ) واسه همین وقتی گریه می کنه خیلی دیگران که همون بچه هاش باشند رو تحت تاثیر قرار می ده .. مصطفی اون روز صبح اول رفت دستبوس مادر و بعد رفت سر کار .. به مادرش گفت که ما تصمیم گرفتیم آخر هفته بیایم .

 پنج شنبه من از فشار اعصاب خوردی معده ام به هم ریخت . قضیه از این قرار بود که اصلا دلم نمی خواست آشتی کنم . به خاطر اذیت و آزار هایی که به من کرده بودند .

و از یه طرف می خواستم آشتی کنم تا خودم آرامش پیدا کنم .چون این روزایی که قهر بودیم و نرفتیم تموم مدت اول از همه خودم حرص و جوش خوردم و اعصابم سالاد بود . بعدش هم روی اعصاب مصطفی رژه رفتم .

خلاصه تصمیم گرفتم آشتی کنم ولی رفت و آمد رو در حد بسیار کم نگه دارم.  پنج شنبه شب رفتیم و آشتی کردیم مجموع صحبت های من و مادر شوهر به دو کلمه رسید سلام و خدا حافظ .. البته اون چند باری سعی کرد حرف بزنه و داستان های گذشته خانوادگی شون رو تعریف کنه بلکه رابطه به حالت عادی برگرده ولی من وقتی شروع کرد به حرف زدن ..زمین رو نگاه می کردم .. ( که البته می دونم کار زشتیه ) و اونم می دید من حرف نمی زنم و گوش به حرفاش هم نمی دم سکوت کرد . دلیل این کارم فقط و فقط این بود که دوباره مثل قبل خیلی صمیمی نشیم که بعد دوباره دهنشو باز کنه هر چی دلش خواست بهم بگه ..

 حد رابطه ما در حال حاضر در همین سلام علیک بمونه بهتره ..

ولی شبش یه طوفانی تو خونه به پا کردم که خودم الان از یاداوری اش خنده ام می گیره .. یعنی دیشب تا 4 صبح مخ مصطفی رو رسما تو فرغون کردم و ریختم لای نخاله های ساختمونی مسکن مهر ..

اما صبح با یه صبحونه مشتی کمی جبران کردم همسر جان هم به جبران دیشب با روی گشاده منو به نطنز بردند و دپرسی های من توی اتوبان کاشان نطنز همون وسط مسطا.. تموم شد .

توی نطنز هم کلی خوش گذشت ..پیتزا سید که پاتوق اوایل ازدواجون بود رفتیم و یه پیتزای خانواده سفارش دادیم که اندازه 4 نفر بود .. و نمی دونم چرا این شهر هزینه مواد غذایی اش اینقدر پایینه ؟ 13 تومن شد در صورتی که توی کاشون 1/3 این پیتزا 14 تومنه ..

خانقاه شیخ عبدالصمد نطنز .. موزه سفال اریسمان .. و یه خونه تاریخی رو دیدیم. و در راه برگشت هم رفتیم مغازه سفال و سرامیک نطنز (نطنز از قدیم معروف بوده برای سفالهای سبک و زیباش) 6 تا قائوت خوری بسیار کوچیک و ناز گرفتیم که بعدا عکسشو میزارم و دو تا جا شمعی ..

توی راه برگشت خوابم برد و مصطفی خیلی خسته شد هم تنها بود توی رانندگی و هم هوا تاریک شده بود . دم در خونه بیدار شدم و حالشو بردم .

خدایا به داده ها و نداده هایت شکر .. لطفا روحیه منو خوب کن و سر حال نگه دار ..

من از این اشک هایی که ریختم خسته ام .. نیاز به شادی دارم .. نیاز دارم درک کن و شادمانی بده .. الهی آمین

شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ٢:٥٠ ‎ق.ظ | خاطره | نظرات ()

امکانات وب