در سی سالگی .. - اسباب کشی

اسباب کشی
ورود شما به اسباب کشی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علی بابازاده
موضوعات وب
آهنگ(۱۳)
دانلود(۱٢)
عکس(٧)
موزیک(٥)
بهار(٥)
دانلود آهنگ(٥)
گزارش(٤)
هنر(٤)
آهنگ جدید(٤)
تصاویر(۳)
جدید(۳)
دولت(۳)
المپیک(۳)
خبر(۳)
بیماری(٢)
درمان(٢)
فوتبال(٢)
ایران(٢)
تیم(٢)
الف(٢)
رژیم(٢)
بدن(٢)
تتلو(٢)
واکنش(٢)
ریو(٢)
نیوز(٢)
میگنا(٢)
پونک(٢)
امیر تتلو(٢)
بهار نیوز(٢)
بهار خبر(۱)
به گزارش(۱)
مثل شیر(۱)
حامد همایون(۱)
آهنگ جدید حامد همایون(۱)
دانلود آخر شب(۱)
آهنگ همایون(۱)
موزیک جدید(۱)
علیشمس(۱)
مسعود صادقلو(۱)
سیروان(۱)
اردلان طعمه(۱)
حالم بده(۱)
مهدی احمدوند(۱)
مهدی جهانی(۱)
آلامتو(۱)
مگه(۱)
داعش(۱)
گرام(۱)
غذایی(۱)
نود(۱)
بازیکن(۱)
نیمه گمشده(۱)
پزشکی و سلامت(۱)
شکم(۱)
متن آهنگ(۱)
یوفا(۱)
خسروی(۱)
فال روزانه(۱)
دانلود موزیک(۱)
دانلود کتاب(۱)
وارث(۱)
دفاع(۱)
قاب عکس(۱)
آخر قصه(۱)
شادمهر(۱)
لاغری(۱)
میهن(۱)
متن(۱)
تنهام(۱)
خبری(۱)
نقل(۱)
مگه میشه(۱)
خرید کتاب(۱)
اقتصاد(۱)
هاشمی(۱)
غذا(۱)
کنکور(۱)
مرگ(۱)
بلاگ(۱)
کتاب(۱)
فیلم(۱)
اخبار(۱)
بازیگر(۱)
همایون(۱)
جهان(۱)
رفسنجانی(۱)
کشور(۱)
آلمان(۱)
آمریکا(۱)
گوشی(۱)
تبلیغات


سلام دوستانم .

همیشه ایام ...سی سالگی سن خاصی بوده برای من سنی که باید به خیلی از چیز ها رسیده باشم . سنی که فلان کنم و بهمان کنم ..

الان در اواخر سی سالگی هستم و 4 ماه دیگر همزمان با تولد فرشته کوچولوی من که آیدا می نامم اش سی سالگی من هم تمام می شود .. و من این روزها مدام از خودم می پرسم که چه چیزی به دست اوردم ؟ در حالتی که فکر کنم در نیمه عمر خود هستم و براستی چه چیزی عایدم شده است ..

؟

اگر بگویم هیچ ..که واقعا هم حس می کنم هیچ چیز بی راه نگفته ام . دستاورد های من که خیلی از آنها را دو نفره( به همراه همسرم) بدست آورده ایم تنها منحصر به من نیست ..

به قدیم تر ها که نگاه می کنم می بینم که همه عمرم در سختی و مشقت زندگی کردم .. در خانه ای که پدر نبود .. و مادر یک تنه جنگیده بود با زندگی ...

گاهی دنبال مقصر می گردم شاید پدرم مقصر بود که دیر ازدواج کرد و زود فوت کرد و چیز زیادی برای ما باقی نگذاشت و قرض و قوله هایش که مادر داد .. و سختی که ما کشیدیم .

گاهی مقصر مادرم است که چرا در همون زمان با اینکه خواستگاران خوبی داشت ازدواج نکرد .. و داشتن نا پدری بهتر از بی پدری است ..

گاهی خدا مقصر است که پدر را زود از ما گرفت مگر چه می شد که حکمتش بر این تعلق می گرفت که او زنده بماند بمانند پدرهای اطرافیانم و من رنج بی پدری و نداری نکشم

بعد دوره ای از زندگی ام را می بینم که نوجوان بودم و گیج فقط درس خواندم و درس خواندم بدون اینکه کسی مرا راهنمایی کند که کدام راه درست است و کدام مسیر غلط  و همه چیز را خودم تجربه کردم سخت ..  از همه خواسته های خود زدم تا رسیدم به جوانی و باز راهی جز درس خواندن برای من نبود و درس خواندم وخواندم تا مهندس شدم و ارشد گرفتم . توی این سالها نه استعدادی از من کشف شد .. نه راهنمایی شدم و نه ...هیچ کار مفیدی..

هم سن و سال های من زبان می دانند .. یک استعداد هنری شان کشف شده است لااقل.. و مهمتر از همه کار ثابت دولتی دارند .

26 سالگی ام همراه شدن با همسرم بود و در کنار شادی ها و دغدغه های بسیار و همه زندگی ام گذشت کردن بود تا او به اهدافش به هنرش برسد .یک نوع گذشت عاشقانه به دلیل سر در گمی و کشف نشدن و بی پولی .. در این مقطع هم فقط درس خواندم و ارشد را گرفتم و مقاله نوشتم و همه تلاشم در راستای رشته ام بود و بس..

3 سال در منزل پدری همسر زندگی کردم و همه رویاها و آرمان های من در همان زیر زمین مدفون شد . گاهی که خیلی سر حال می شوم به خودم امید می دهم که نه .. ولی واقعیت این است که من انسانی بودم که آموزش و مهارت های لازم برای زندگی زناشویی و متاهلی را نداشتم و حتی مهارت های کلامی برای ارتباط با مادر همسرم را  و اینگونه شد که زخم سالهای بی پدری که در جهل و نادانی کودکی و نوجوانی گذشت  در علم و آگاهی سالهای متاهلی زنده شد و نمک بر زخم من زدند و خود نیز نظاره کردم .

نمی توانم بگویم بدترین سالهای عمرم بود نه .. چون خوشی های بسیاری هم داشته است . اما رنج کشیدم و رنج وازه ای است که به نظر من خیلی عمیق و چند پهلو است .. در هر برحه از زندگی رنجی خاص را تجربه کردم .

مثبت اندیش بودم و می دانستم اوضاع تغییر خواهد کرد . و تغییر کرد . جسمم و روحم از زندان ان خانه به خانه ای جدید آمد . خانه  رویاهای من .

 جدا از تجربه کار و زندگی شلوغ آن سالها در این یک سالی که مستقل شدیم مزه های شیرینی را نیز تجربه کردیم .. خیلی از اولین های زندگی ام اینجا بود . و از جمله بهترین اولین ها مزه مادر شدن بود .

امشب شبی است که 20 هفته بارداری آیدا تمام شده است . او اکنون روح دارد ..حرکت می کند .. حس دارد .. همراه غم های من غمگین می شود و با شادی من شاد می شود یک حس مادرانه خاصی به من بخشیده است و من از او سپاسگزارم .

اما ذهن مرا مسموم کرده اند . آن انسانی که جوانی اش در ان زیر زمین کذایی گذشت ذهنش مسموم شده است . از دختر داشتن می ترسد . از اینکه حرف بشنود می ترسد . از اینکه تهدیدش کرده اند که یا پسر تاج سر یا .. می ترسد .

این زن رنج کشیده اخیرا رنج جدیدی را به نام مادر شدن تجربه می کند . رنجی که جور زمانه بر من وارد می کند . با هیچ ادبیاتی درست نمی شود . این نگاه تلخ به دختر داشتن به زن  بودن .

وقتی جنسیت آیدا را فهمیدم عمیقا گریستم . نه به خاطر اینکه او نیز زن است .. بلکه برای رنجی که فرشته کوچکم خواهد کشید در کشوری که تفکراتش عرب جاهلی است و هیچ پیامبری برای هدایت نیامده است . از اینکه جیگر گوشه من رنج خواهد کشید گریستم . وقتی به چم های همسرم نگاه می کنم علی رغم همه عشقی که به او دارم .. رنج سالهایی که کشیدیم ...مرا می آزارد و من هرگز نمی خواهم فرزندم ذره ای از رنج مرا تحمل کند .. او نیز اسفندی است چون من .. و من نمی خواهم ترد و شکننده باشد و زود بشکند .. و ادم که زود می شکند ساختنش سخت است .. خیلی دل می خواهد .

 و امروز با خودم فکر می کردم که 4 ماه دیگر سی سالگی ام جایش را به سی و یک می دهد و من سی سال است که رنج کشیده ام .. و چه به دست اورده ام ؟

و چه کسی نگران استعداد های من شد و چه کسی نگران طرز تفکر من شد و چه کسی نگران احساس من شد ؟؟ و چقدر ضربه پذیر شدم و چقدر ضعیف شدم ..

 فرزند من نیاز به مادری قوی دارد و من نیستم ..

فرزند کمن نیاز به مادری دارد که الگویش باشد و من جز زخم هایم الگویی ندارم برایش و نمی خواهم مثل من رنج بکشد ...خدایا ..

ومن چه به دست اورده ام ؟

منی که سالها جنگیده ام با زندگی به سکون این روزها تن داده ام .  صبح از خواب بیدار می شوم و با همسرم صبحانه می خوریم . و او می رود سر کار و من می خوابم . 2 ساعت تمام از آخرین روزهای سی سالگی ام را می خوابم . و بیدار می شوم و گرسنه ام و میوه می خورم و دراز می کشم و تلویزیون روشن می شود و من کم کم کارهای خانه را به سرانجامی می رسانم . ناهار را بار می گذارم . و مدام خسته می شوم و عصر می شود و اگر همسر زود بیاید ناهار را با هم می خوریم والا بدون او ناهار می خورم و می خوابیم . و به همین سادگی یک روز زمستانی که بسیار هم کوتاه است تمام می شود و حالا شب شده است و هوا تاریک است .

احتمالا همسرم خسته است و ترجیح می دهد پای تلویزیون باشد و من مدام از زمین و زمان برایش حرف می زنم و او گوش می دهد و من حس می کنم چقدر تنهایم .. گاهی دلش به حالم می سوزد و سوار ماشین می شویم و یک دوری توی شهر می زنیم و یا منزل پدری همسرم می رویم و اینکه روزهایمان سپری می شود و 20 هفته است که این برنامه تکراری عذابم می دهد حس می کنم فسیل شده ام . من برای این همه رخوت آفریده نشده ام .

 و در این بین  گاه گداری کتاب می خوانم گاهی پروزه پاره وقت کار می کنم و اینگونه زمان می گذرد .. و خودم را گول می زنم که بله من هم کار مفیدی  انجام می دهم ..

 و عوارض بارداری هم بروز پیدا می کند از سردرد و کمر درد و دلدرد ..

 

من چه چیزی بدست آورده ام ؟ یک مدرک کذایی ..یک همسر مهربان که دیگر تحمل غرغر های مرا ندارد و یک فرشته بی گناه که در رنج من شریک است و من یک مادر ناراضی هستم .

از خودم .جامعه ام و خانواده ام راضی نیستم ..اینها را نوشتم چون ذهنم را آزار میدهد ..

سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٦ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | خاطره | نظرات ()

امکانات وب